تبليغاتX
نسيم

نسيم

دل نوشته هاي من..

بعد از من

بعد از من
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سركشي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي..


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 23:9  توسط مهران  | 

درد

 

 

 

 

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 19:25  توسط مهران  | 

                                                         
 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه ماندم

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را برسردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دو روئی ها فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست ؟ که من آنجا سکونت خواهم؟

من در پیماندن راه چه عاجزانه مانده ام

...

...تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 19:55  توسط مهران  | 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریادو شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ وشیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشق من نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهد

 

بعد من ناگه به یکسو میروند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزد

روی کاغذ ها ودفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ایینه میماند بجای

تار مویی نقش دستی شانه ای

 

می رهم ازخویش ومیمانم ز خویش

هر چه بر جامانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دورو پنهان میشود

 

میشتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو درذ انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

میفشارد خاک دامنگیر خاک

بی تودور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه

فارغ از افسانه های نام وننگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 11:2  توسط مهران  | 

عشق یعنی...

 

عشق یعنی
ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
رج شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:29  توسط مهران  | 

عشق

 

 

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:20  توسط مهران  | 

گل هاي شب بو..

 

 

 

 

زندگي
نوشين شعرهاي كوتاه
درشب هاي بلند نيست
امامن فقط نشسته ام و
شعر مي نويسم

براي تو
براي گلهاي شب بو
براي ساعت بزرگ ميدان شهر
كه عقربه هايش كنده شده اند _
كاش مي توانستم كاري بكنم.
در گلوي اين خروس
--- كه روي شانه ام چرت ميزند ---
يك صبح افسانه اي چرك كرده است .

***
تودرمني
مثل عكس ماه دربركه
درمني و
دور از دسترس من
سهم من ازتو
فقط همين شعر هاي عاشقانه است
وديگرهيچ.
ثروتمندي فقيرم !
مثل بانكداري بي پول
من فقط آينه تو هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 15:34  توسط مهران  | 

عشق تو..

 
 
 
من عشـــــــق را درتو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوســــــــــت دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 10:7  توسط مهران  | 

ماتم

 

 

اينجا كه تمام شهر ماتم زده است

بر سينه ما مهر جهنم زده است

لبخند تو ارزشي ندارد زيرا...

يك غم زده زيراب توراهم زده است

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 9:28  توسط مهران  | 

گيسوانت

 

 

می بویم گیسوانت را

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 22:1  توسط مهران  |