تبليغاتX
بیست و دوم اسفند، دانشگاه صنعتي شريف

بیست و دوم اسفند، دانشگاه صنعتي شريف

دیگر هیچ نمی دانم...

 

 

۱- از همکاری دوستان شریفی در این چند روز متشکریم. همبستگی ما دانشجوها تنها چیزیست که به آن دل خوش کرده ایم. شاید ارزشمند ترینش هم باشد.

۲- منتظر ارسال مطالبتان به آدرس sharifuni.anjoman@gmail.com هستیم.

۳- سال نو بر همه ی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف مبارک باشد.

 

متن زیر را سیمرغ برایمان فرستاده است. خودش خواسته این طوری معرفی شود؛ که بدون کم و کاست روی وبلاگ می گذاریم.

 

 

                                                   ديگر هيچ نمي دانم...

 

 

آن ها بخيل اند و حسود.

نمي فهمند و نمي خواهند بفهمند و دوست ندارند کسي بفهمد.

دوست ندارند کسي بداند.

از هر آن کس که بفهمد نفرت دارند. چون خودشان اين قوه را، «قوه فهم» را در خود نمي بينند.

 

ما، اما همانند آنان بخيل نبوديم.

دوست داشتيم آن ها هم بفهمند.

آن ها هم بدانند.

خودشان نخواستند.

خودشان نگذاشتند.

و آن وقت بود که فرهنگ ندانستن خود را بر ما تحميل کردند.

فکر کنم به خواسته شان رسيدند. چون ديگر احساس مي کنم که هيچ نمي دانم. اين از خواص ارزش سازي آن هاست، که آن گونه ارزش شهادت و مسجد و دين را به نمايش مي گذارند، که مدت هاست دوستان و طرفدارانشان و حتي مخالفانشان، فرق ارزش و ضدارزش را نمي دانند.

 

اما من...

من هم گيج شده ام. و تنها چيزي که مي دانم، اين است که هيچ نمي دانم:

 

ديگر فرق بين دانشگاه و قبرستان را نمي دانم.

ديگر فرق بين قبرستان و مسجد را نمي دانم.

ديگر فرق بين مسجد و کشتارگاه را نمي دانم.

ديگر فرق بين کشتار و قدرداني از شهيد را نمي دانم.

ديگر فرق بين شهيد و جنازه را نمي دانم.

ديگر فرق بين جنازه و استخوان هاي حاصل از نبش قبر را نمي دانم.

ديگر فرق چند تکه استخوان پوسيده را با ارزش و مقام شهيد نمي دانم.

باور کنيد ديگر نمي دانم ارزش انسان به روح اوست يا جسدش. آقا(؟)يان که خودشان را معلمان ما در «ترويج فرهنگ شهادت» مي پندارند، مي گويند: «البته که به روح است!»، اما مي خواهند با جسد هاي پنهان در تابوت هايي که ترس و لگدمال شدن را به دانشجو ديکته مي کند، فرهنگ شهادت را ترويج دهند. حيف از همان استخوان هاي پوسيده شهيدي که روي دستان اينان بود. شهيدي که قرآن ِ«بر سر نيزه» اش کرده بودند. و حيف از آن پرچم که به دور تابوت پيچيده شده بود و دستان ناپاکشان لمسش کرد.

 

آري برادر!

ديگر فرق بين دستان پاک و دستان يک دژخيم را نمي دانم.

ديگر فرق بين دژخيم و بسيجي را نمي دانم.

ديگر فرق بين بسيجي و نيروي ضد شورش را نمي دانم.

ديگر فرق بين شورش و اعتراض مسالمت آميز را نمي دانم.

ديگر فرق بين اعتراض و رفراندوم را نمي دانم.

ديگر فرق بين رفراندوم و سرکوب را نمي دانم.

ديگر فرق بين نيروي سرکوب گر و نيروي شبه نظامي را نمي دانم.

ديگر فرق بين نيروي شبه نظامي و لباس شخصي را نمي دانم.

ديگر فرق بين لباس شخصي و دانشجو را نمي دانم.

ديگر فرق بين دانشجو و حداديان کاسب را نمي دانم.

ديگر فرق بين حداديان و نوحه خوان را نمي دانم.

ديگر فرق بين نوحه و فرمان حمله به ناموس مردم را نمي دانم.

ديگر فرق فرمان حمله را با نام مقدس حسين (ع) نمي دانم.

ديگر نمي دانم «يا حسين» اي که حداديان و آن دژخيمان گور بر دست(تابوت ها گور انسانيت بود که به دانشگاه ما آمد)، به عنوان نواي «حمله!» نعره مي زدند، ارزش مندتر بود يا سرود «يار دبستاني» که ما هم زمان با آن مي خوانديم.

ديگر نمي دانم  اين ها که تابوت ها را مي آوردند پيرو معاويه بودند، يا علي (ع). که آن کس که قرآن بر نيزه کرد، علي (ع) نبود. معاويه لعنت الله عليه بود.

ديگر نمي دانم وقتي براي تشييع، «لا اله الا الله» مي گويند، مي توان کف زد و سوت کشيد و «هو» کرد؟!

ديگر نمي دانم در زمان تشييع، بايد به احترام آن که تشييع مي شود سکوت کرد يا سرود خواند و خنديد؟

آن ها به من آموختند در زمان تشييع عزيزترين فرزندان اين مرز و بوم، مي توان مشت و لگد زد، هتک حرمت کرد، ناموس مردم را به خاک و خون کشيد، از باتوم و گاز اشک آور استفاده کرد، و نعره زد. و همه اين ها را مي توان در حالي انجام داد که به خودت جرئت مي دهي منتظر ظهور امام زمان باشي، و به خودت جرئت مي دهي خود را ترويج کننده فرهنگ آن که تشييع اش مي کني بداني. فقط خدا کند آن استخوان ها متعلق به شهيد نبوده باشد، که قلب تمام شهدا از چنين قدرداني و فرهنگ سازي اي شکست.

 

آري برادر!

ديگر فرق بين امضاي «وثوقي وحدت» و آب دهان را نمي دانم.

ديگر فرق بين «وثوقي وحدت» و معاون رييس دانشگاه را نمي دانم.

ديگر فرق بين رييس دانشگاه و هويج را نمي دانم.

ديگر فرق بين هويج و چهره ماندگار را نمي دانم.

ديگر فرق بين چهره ماندگار و «سهراب پور» را نمي دانم.

ديگر فرق بين «سهراب پور» و پدر مهربان را نمي دانم.

ديگر فرق بين پدر مهربان و آن کس را که مي ايستد تا فرزندانش را در برابر ديدگانش به خاک و خون بکشند و دم بر نمي آورد، نمي دانم.

پدري که نظاره گر لگد مال شدن دختر و پسرش باشد و دست به کاري نزند، عملا و به اختيار خود، از پدر بودن استعفا کرده است.

ديگر فرق بين دانشجو و آن که استادش را به باد کتک مي گيرد نمي دانم.

ديگر فرق بين کتک خوردن و کتک زدن را نمي دانم.

 

آري برادر!

ديگر فرق بين حراست را که وظيفه اش حفظ امنيت دانشجو است با جاسوس نمي دانم.

ديگر فرق بين جاسوسي و اطلاع رساني را نمي دانم.

ديگر فرق بين اطلاع رساني و گمراه کردن اذهان عمومي را نمي دانم.

ديگر فرق بين گمراه کننده و خبرگزاري را نمي دانم.

ديگر فرق خبرگزاري و روزنامه را با «شريف نيوز» و «کيهان» نمي دانم.

ديگر فرق بين «کيهان» و «شرق» را نمي دانم.

ديگر فرق بين «شرق» و «شريف نيوز» را نمي دانم.

ديگر فرق بين «شريف نيوز» و «بي شرف نيوز!!» را نمي دانم.

ديگر فرق بين دانشجوي معدل بالاي ۱۸ را با دانشجوي مشروطي، آن طور که «شريف نيوز» مي گويد، نمي دانم.

گويا همه بسيجياني که تابوت به دست، موافق خاکسپاري بودند، شاگرد اول بودند و هيچ يک، از کانال هاي مخفي و به کمک سهميه به دانشگاه راه نيافته بودند.

گويا همه لباس شخصی هايي که زدند و به خاک و خون کشيدند، ببخشيد! با احترام تشييع را انجام دادند! همگي دانشجو بودند. با آن قيافه هاي دهشتناک و هيکل هاي غول آسا. با آن باتوم ها و گاز اشک آورها.

ديگر فرق بين مقابله با دفن را با استقبال از تدفين، آن طور که «شريف نيوز» مي گويد، نمي دانم.

ديگر فرق بين اکثريت و اقليت را آن گونه که «شريف نيوز» مي گويد، نمي دانم.

ديگر فرق بين خوابگاه و دفتر رياست، آن طور که «کيهان» مي نويسد، نمي دانم.

ديگر فرق بين ۱۰۰۰ نفر را با ۳۰ نفر، آن گونه که «کيهان» مي نويسد، نمي دانم.

 

 

خلاصه ديگر نمي دانم... هيچ نمي دانم، و اين ها همگي از آثار و نتايج آن چه آقا(؟)يان «ترويج فرهنگ شهادت» مي نامند است.

فکر کنم خيالشان راحت شده باشد که فرهنگ «ندانستن» خود را تحميل کردند. گرچه هنوز نتوانستند فرهنگ «نفهميدن»شان را تحميل نمايند.

و فکر کنم خيالشان راحت شده باشد که با وارونه جلوه دادن حقيقت و مظلوم نمايي، ما را شکست دادند. چون يک مشت احمق، يک مشت احساساتي، به رييس دانشگاه، به پدر(!) مهربانشان، حمله کردند و وسيله مظلوم نمايي به دست آن ديگران دادند. حيف که ما نتوانستيم در هيچ مرجع خبرگزاري، دست و پاي کبودمان را و عکس هايي را که از توحش آنان گرفتيم نشان دهيم و مظلوم نمايي که هيچ، نتوانستيم دست کم اندکي حقيقت نمايي کنيم. و افسوس که حراست، که وظيفه اش حفظ امنيت دانشجويان است، عکسي از خشونت دژخيمان نگرفت و فقط عکس هايي برداشت براي جاسوسي از چهره بيگناه و معصوم معترضين. خدا به داد دانشجوها برسد.

 

آري برادر!

اين ها همگي حاصل«ترويج فرهنگ شهادت» است. آن چه منتظرش بودي. آن چه منتظرش بودند....  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:22  توسط یکی از دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف  | 

به نام او كه قضاوت مي كند

اين يكي از متن هايي است كه از يكي از بچه ها به ايميل sharifuni.anjoman@gmail.com ارسال كرده است. منتظر مطالبتان هستیم. اگر روي وبلاگتان هم چيزي نوشته ايد اطلاع دهيد تا گوشه ي سمت راست به ليست وبلاگ ها اضافه شود.

 

 

ورودي 82-برق:

به نام او که قضاوت میکند

 

« بهار آمد، پریشان باغ من افسرده بود اما                 به جو باز آمد آب رفته، ماهی مرده بود اما »

    من آنروز کاری را کردم که به صلاح خودم میدیدم : اعتراض مدنی. آنها نیز کاری را کردند که به صلاحشان دیده شده بود: با سنگ وچوبدستی همزمان با شروع ذکر یاحسین حمله خود را به دانشجویان آغازکردند.

 

    بیایید اول کمی از دید موافقان طرح دفن شهدا در صحن مسجد دانشگاه شریف به قضیه نگاه کنیم...

شاید همانطور که همه میدانیم دفن شهادت ووسیله قرار دادن آن مهمترین هدف بود اما اهداف دیگری هم دنبال میشدند که از لحاظ اهمیت درخور نظرهستند:

        1. سرکوب وسرافکنده شدن دانشجویان فعال. دانشجویان بدانند که جواب تحصنهای اعتراض آمیزشان با فحش، کتک واحیاناً تهدید به اخراج ازدانشگاه پاسخ داده خواهد شد. همانطور که دانشجویان دانشگاه تهران نیز پس از ناآرامیهای مربوط به حوادث کوی دانشگاه وجریانات آقاجری، در قضایای اخیر مانند دانشگاه علم وصنعت تلاش وهمکاری قابل توجهی از خودنشان ندادند.

        2. محدودسازی فعالیتهای گروههای حمایت ازدانشجویان (چه گروههای اجتماعی وچه گروههای سیاسی) همانند دفترانجمن اسلامی. بدین ترتیب میتوان کانالهای اطلاع رسانی داخل دانشگاه به دانشجویان وهمچنین منسجم کنندگان اعتراضات آرام ومدنی دانشجویان ونمایندگان آنها را تحت کنترل ودر پشت پرده قرارداد.

        3. بدست آوردن بهانه وایجاد زمینه برای برکنارنمودن رئیس فعلی دانشگاه وانتصاب ریاست جدید واجرای سیاستهای جدید. همزمان با آغازبه کار دوره ریاست جمهوری فعلی، رؤسای دانشگاههای سراسری تهران، یکی پس ازدیگری ازحالت انتخابی به انتصابی بدل شدند. مدتی پیش که زمزمه های اجرای این طرح دردانشگاه شریف به گوش میرسید باتلاش چندگروه دانشجویی ازجمله دفترانجمن اسلامی امکان اجرای آن میسّرنشد واکنون با نسبت دادن زدوخورد رئیس دانشگاه به کل دانشجویان، فرصتی برای تحقق آن پدید آمده است.

        4. البته این نکته را انکارنمیکنم که درآن میان دانشجویانی نیز بودند که تنها برای قدردانی ازشهدا وترویج فرهنگ شهادت واشاعۀ مذهب اسلامی به موافقان گرویده بودند وتنها این عده از موافقان بودند که در پایان مراسم « برمظلومیت شهدا گریستند ».

 

    حال ازدید خودم، بعنوان یک دانشجو که عضوهیچیک ازگروههای دانشجویی حاضردر صحنه های آنروزنیستم وتنها بدلایل ذکرشده وبرای حفظ منزلت دانشگاه وجایگاه دانشجو- باتوجه به اینکه دانشگاه متعلق به همه دانشجویان است- وهمچنین اعتلای حق دانشجو دراظهار نظرواعتراض به شرایط خویش، به جمع دانشجویان مخالف پیوستم، قضیه را مرور مینمایم...

خوشبختانه دانشجویان معترض به طرح مذکور، درتمام مراحل و روزهای تحصن با تأکید مکرر بر مواضع وخواسته های خودمبنی براجرای همه پرسی پیش از تصمیم گیری درمورد طرح ونیز لزوم به خشونت کشیده نشدن اعتراضات، موفق شدند تاحدودی اوضاع را کنترل کرده واز پیشرفت درگیری به خارج از دانشگاه جلوگیری نمایند؛ که بدین ترتیب وبا امید به پشتیبانی مسئولین دانشگاه ودانشجویان از گروههای دانشجویی حاضر درتحصن واز رئاست محترم دانشگاه، انتظار میرود باجلوگیری از بروز مشکلات بیشتر فضای بازی برای فعالیتهای دانشجویان بوجودآید. نظر به اینکه بیانیه قرائت شده در پایان روز تحصن ازطرف تمام دانشجویان وبرای بهبود شرایط آنها تنظیم گردیده، مسئولین دانشگاه موظف به رسیدگی وتحقق آن میباشند. درخطاب به دسته ای که هدف چهارم را دنبال میکردند نیز میگویم مگر نه اینکه آن مردان در راه دفاع از حقوق ملت به شهادت رسیدند، پس چرا حال شما در دفاع از حقوق آنها حرمت همان ملت را نادیده گرفته وبه حقوق آنها تجاوز میکنید؟

 

من آنروز اشک ریختم. نه بخاطر سیاهپوشی که با ذکر یاحسین تابوت به دست راست وسنگ به دست چپ، انسانیت فاسد خودرا به تماشا گذاشت. نه! ونه بخاطر کسی که با بازکردن دهانش مذهبِ بی مذهبی خودرا به رخ آن دانشجوی دختر کشید. من ارزش اشکهایم را بیشتر از این میدانم. پس هرقطره آن را به پای آن سه شهیدی میریزم که ناظر بر مظلومیت دانشجویان بودند و فریاد میزدند:

« هیچ شک نباید داشت...روز خوبتر فرداست و با ماست »

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:54  توسط یکی از دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف  | 

فراخوان

سلام؛

فرا رسیدن نوروز بر همه ی دانشجوهای دانشگاه صنعتی شریف مبارک باشد.

نویسندگان این وبلاگ همه ی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف هستند. تصمیم داریم بعد از عید جزوه ای منتشر کنیم از نظرات و دیده ها و شنیده های بچه ها. از همه ی شما تقاضا داریم تا با نوشتن شرح، تحلیل، شعر، متن ادبی و خلاصه هر چیزی که دوست دارید بقیه هم پیرامون وقایع 21 و 22 و 23 اسفند بخوانند و بدانند، به آدرس sharifuni.anjoman@gmail.com میل بزنید تا روی این وبلاگ - بدون ذکر نام شما و با عنوان دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف - گذاشته شود.
دوستانی که عکس گرفته اند می توانند بر حسب سلیقه ی خودشان تعدادی از عکس ها را به همان آدرس میل بزنند. خواهش می کنیم به خاطر سوء استفاده نکردن افراد و خبرگزاری ها، حتی الامکان عکس ها را در اختیار عموم قرار ندهید.

پایدار و پیروز و سربلند باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:23  توسط یکی از دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف  |