دو روایت
------------------------
دو روايت
روايت اول:
قسمتی از کتاب "صد سال تنهايی" اثر معروف "گابريل گارسيا مارکز" که مربوط به کارخانه موز ميشه را خلاصه کردم:
کارگرهای کارخانه موز در اعتراض به شرايط سختی که بر اونها حاکم بوده دست به تجمع گستردهای میزنند طوری که ارتش وارد عمل شده و عدهی بسيار زيادی از معترضين رو به ضرب گلوله از پای در میآورد. دولت جسدهای مخالفين رو در واگنهای قطاری ريخته و اونها رو به مقصد نامعلومی میبرد. خوزه آرکاديو يکی از اين معترضين است که به ظن ماموران کشته شده است. پيکر او را هم بين بقيه اجساد در قطار جای میدهند اما خوزه که در اثر جراحات بسيار زياد از هوش رفته بود در قطار به هوش میآيد و وقتی متوجه ماجرا میشود از واگن خود پايين پريده و پس از چند روز پيادهروی طولانی به شهر خود -ماکوندو- بازمیگردد. و در اولين اقدام به خانه يکی از اعضای شهر پناهنده میشود و از زن صاحبخانه میپرسد: بعد از کشتار مردم چه اتفاقی افتاد؟ زن پاسخ می دهد: کدام کشتار؟ وقتی اين سوال را از بقيه مردم هم میپرسد همين جواب را بدو می دهند. گويی همه مردم اون واقعه فجيع را از ياد بردهاند. پس از مدتی ماموران دولتی هم به دنبال خوزه گشته و او مجبور میشود خود را برای هميشه در اتاق خود محبوس کند.
روايت دوم:
حوادث ۲۲ اسفند دانشگاه را يادآوری نمی کنم. ولی ديروز که به همکف ابن سينا رفتم بسيج نمايشگاه عکسی برپا کرده بود و طی آن به طرز وقيحانهای کل وقايع آن روز را منکر شدهاند. اين که غير دانشجويی وارد دانشگاه شده؛ اينکه باتومی وجود داشته؛ اينکه دانشجويی کتک زده شده و قص علی هذه..
تاریخ ارسال نوشته: ۳۰ فروردین
